شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

280

نفثة المصدور ( فارسى )

تسليم شد « 1 » و سيل لشكر به شهر درآمد و بفرمان سلطان از بامداد تا چاشتگاه بكشتار مردم پرداخت « 2 » ، و با آنكه وى مىخواست شهر را از غارت حمايت كند خانان و اميران آزمندش ، كه باموال مردم آنجا چشم آز دوخته و باسباب تجمّل ايشان دندان طمع تيز كرده بودند ، بدمدمه و افسون وى را بدين فساد راضى ساختند . لشكر در مردم بىپناه افتاد و سه روز تمام بنهب و غارت آن تيره‌بختان پرداخت و بشكنجه و ضرب و شتم دفاين ايشان بيافت « 3 » و هركه را از تسليم مال إبايى بود از دم تيغ گذرانيد . از آن پس مجير الدّين و تقىّ الدّين ، دو برادر ملك اشرف ، به خدمت سلطان آمدند و جهت « 3 » خود و عزّ الدّين ايبك امان خواستند . سلطان اين هر سه را أمان داد ، لكن بر عزّ الدّين همچنان خشمناك بود تا بر سر حدوث مهمّى خشمش زيادت شد و فرمان داد وى را در قلعت دزمار « 4 » موقوف دارند و بهنگام بازگشت از روم ، بسبب كينه‌اى چند كه از وى در دل داشت ، تشفّى خاطر را بكشتن وى اشارت كرد « 5 » . امّا دو برادر ملك اشرف « 6 » را پناه داد و پس از چندى مجير الدّين را بإعزاز بازگردانيد و تقىّ الدّين

--> ( 1 ) - « سيرة جلال الدين » طبع حافظ احمد حمدى ص 320 و « ترجمهء سيرت جلال الدين » ص 211 . ( 2 ) - « جهانگشاى جوينى » ج 2 ص 175 و 176 . ( 3 ) - « سيرة جلال الدين » طبع حافظ احمد حمدى ص 321 و « ترجمهء سيرت جلال الدين » ص 212 . ( 4 ) - اين كلمه در « معجم البلدان » ج 4 ص 58 ، بكسر اول و تشديد « زاء » آمده است . و آن بگفتهء ياقوت قلعتى بوده است حصين در آذربايجان نزديك به تبريز . ( 5 ) - « سيرة جلال الدين » طبع حافظ أحمد حمدى ص 322 و 323 و « ترجمهء سيرت جلال - الدين » ص 212 و 213 و « جهانگشاى جوينى » ص 182 . ( 6 ) - رك : ص 278 حاشيهء شمارهء 2